بازگشتی دوباره
خوشی های عالم را قیمت کرده اند
که هر یک به چند است.
ای جان! این ناخوشی به چند است؟
مقالات شمس
خوشی های عالم را قیمت کرده اند
که هر یک به چند است.
ای جان! این ناخوشی به چند است؟
مقالات شمس
ولی آیا راه را درست می روند یا آنچه را تقلبی است و با ژرهای زیبای طاووس تزئیین شده در ژی میگیرند؟
چه کسی می تواند راه واقعی رسیدن به روح عالم را به نشان دهد؟
آیا کسی که خودش هنوز اندر خم یک کوچه است توان آن را دارد ما را قدمی راه ببرد؟
برای رسیدن به روح عالم باید از ره روی واقعیش که ائمه باشند رسید
حال ببینیم آنان چه میگویند. روایتی را با هم از رسول اعظم سلام الله علیها مرور می کنیم
روی عن النبی صلوات الله علیه ان الله تعالی نصب فی السما السابعه ملکا یقال له الداعی
فاذا دخل شهر رجب ینادی ذلک الملک کل لیله منه الی الصباح
این روایت می گوید که خداوند ملکی دارد به داعی این ملک زمانی که ماه رجب می شود ندای می دهد هر روز و شب (وقت یمیگوید ندا می دهد یعنی با روح بندگان ارتباط برقرار میکند و این ندای درون را کسی میشنود که خود را ساخته باشد برای دریافت این ندا)
حال ببینیم این ملک داعی چه ندا می دهد؟
از جانب این ملک چنین انواری به قلب مومنین می خورد طوبی للذاکرین طوبی للطائعین (خوشا بحال آنانی که اهل ذکر و اطاعت حق هستند)
سپس این ندا به درون جان آدمیان میدهد یقول الله تعالی انا جلیس من جالسنی(من همنشین کسی می شوم که همنشین من شود) خیلی این ندا عظیم است که میگوید خداوند همنیشن آدمی می شود
اما روی سخنم اینجاست
و مطیع من اطاعنی
چه عظیم است و بزرگ این سخن که خداوند می گوید من اطاعت می کنم از کسی که از من پیروی کند.
ببنید چه راحت مشکلات را می توانیم حل کنیم مگر مت نمی خواهیداز شر یک سری مشکلات اخلاقی و وسوسه های شیطانی و رها شویم و یک سری مشکلات زمنی و مادیمان حل شود ؟
خداوند می فرماید ایماه آن زمانی است که اگر یاد مرا در قلبت زنده کنی و از من اطاعت کنی آن وقت هر چه بخواهی من از تو اطاعت می کنم و هر چه بخواهی به تو می دهم

ان لله وانا الیه راجعون
بدین وسیله به اطلاع دوستان می رسانم
صبح سه شنبه دائی عزیزمان حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی حسین پور جانباز ۷۰ درصد پس از سال ها درد رنج به دو بردار شهیدش عباس و امیر حسین پور پیوست
ازبرکات زندگی پر بار ایشان ترویج اسلام و تشیع در جنوب شرق آسیا و تاسیس موسسه قرآنی رسول اعظم در بانکوک تایلند که از ثمرات این موسسه مجله قرآنی رسول اعظم است که حتی نماینده مجلس بودای مذهب نیز مشترک این مجله شده است
ایشان همه سال در ایامی خاص نمایشگاه قرآنی برای ارائه کارهای قرآنی انجام شده ایران در بانکوک تایلند برگزار میکردند
مدیریت و راه اندازی دو مدرسه اسلامی در بانکوک و ناخان تایلند
برای اولین بار چند نفر را از کشور کامبوج به ایران آورده تا آموزش های دینی را ببینند و به کشورشان برگردند و ترویج تشیع کند جالب است که شخصی را برای آموختن به ایران آوردند که ۹ سال مدینه در مدارس اهل سنت تحصیل کرده بود به ایران اوردند
راه اندازی مدرسه و موسسه قرآنی در سریلانکا
راه اندازی مدرسه اسلامی در برمه
یاسین و جامعه کبیره و ختم یونسیه اش ترک نمی شد
خوب است مقاله ی را که سفیر سابق ایران در کشور تایلند پیرامون شهیدحسین پور نگاشته اند را بخونید در این ادرس
http://www.khabaronline.ir/detail/209745/weblog/pakaein
پرسشی که در این بیان پیش می آید این است که عرفان چیست؟ و از دیدگاه اسلام عارف به چه کسی گفته م شود؟
عرفان به معنای شناخت و شناسایی و در اصطلاح، طریقه و روش خاصی برای دستیابی به حقیقت است که بر شهود ، اشراق، جذبه و سبوک، وصول و اتحاد با حقیقت تکیه دارد و نیل به این حقیقت را از راه تهذیب نفس و تطهیر دل و تزکیه درون و رهایی از تعلق بلکه تعین می داند.
عرفان دانشی است که گذر از اعتباریات را جهت اتصال به ذات الهی و قرب وجودی و فنا در خدای سبحان نشان می دهد تا انسان وجودی متعالی یافته و رنگ و رایحه الهی یابد.
به بیان دیگر عرفان، نحوه سلوک تا شهود را نشانه رفته و تکیه گاه آن علم حضوری و دانش شهودی و بینش ذوقی با روش اشراقی و تهذیبی یا متد سلوکی است و قرارگاه اصلی و مرکزی آن در عرفان اسلامی همانا قرآنکریم و سنت و سیره معصومان علیه السلام می باشد.
در ست بعد ان شا اله عناصر اصلی عرفان ناب را بررسی خواهیم نمود
آنچه باید دانست این است که طبیعت آدمی مزاح را می پسندد به این علت که برای لحظاتی غم ها و دوشواری ها از او دور می شوند.
در روایات اسلامی دوگونه دستوردرباره شوخی وارد شده است. یکی توصیه به شخی و یکی نهی از شوخی.
مثلا از امام صادق علیه اسلام داریم ((مومن شوخ طبع و خوش مشرب است ولی منافق گرفته و خشم آلود)).
و از آن طرف از امام علی علیه السلام داریم (هر شوخی ای که انسان می کند مقداری از عقل خود را با آن از دست می دهد))
از این دو دسته روایت می توان چنین نتیجه گرفت که مردم از شوخی هایی نهی شده اند که به وقار و متانت آن ها آسیب می رساند و موجب کدورت و کینه می شود وگرنه شوخی و مزاح معقول یک امر انسانی است که ائمه معصوم نیز به آن توصیه کرده اند
یکی از نکاتی که در اندیشه و افکار اشو نمود زیادی دارد این است که او بیان می کند همه ادیان مخالفت با لذت و شادی دارند. اگر خوب دقت کنید می گوید همه ی ادیان.
او در صفحه ی ۳۷ کتاب آینده طلایی (ترجمه مرجان فرجی) چنین می گوید:
مذاهب با هر چیزی که انسان می تواند از آن لذت ببرد، مخالفند.
این به نفع آنهاست که انسان را مفلوک و بدبخت نگه دارند.
و هر نوع امکان برای یافتن آرامش و نشاط و رضایت خاطر ـاینکه بهشت برین را هم
اینک، همین جا بیابی - را از دستش بگیرند.
آنچه که در این گفتار مشهود است کلی گوئی و نسبت دادن یک قضیه به همه ی ادیان آن هم بدون هیچ دلیل و استنادی می باشد.
شما خواننده فرهیخته گرامی اگر کمی به اندوخته ها و آموزهای دینی خود بنگرید، خلاف آن را در بسیاری ادیان خواهید دید.
در اینجا برای اثبات خلاف گوئی و گزاف گوئی اُشو دو دلیل بیان می کنم.
دلیل اول:
اگر پیامبران به دنبال منافع شخصی خود بودند، جان و مال خود را هرگز به خطر نمی انداختند تا پیامی راکه به آنها ابلاغ شده است به مردم برسانند ولی همانگونه که می دانید بسیاری از پیامبران (همانند عیسی) و ائمه معصومین در راه ارشاد و ابلاغ رسالت خود حتی از جان خود هم گذشتند.
چنانکه در قرآن می خوانیم یکی از ویژگی های پیامبران آن است که برای پیام رسانی و ابلاغ رسالت از مردم اجر و مزدی طلب نمی کنند.
شاید این گفته اُشو برداشت و قیاس به خود باشد به قول فلاسفه قیاس به نفس باشد.
برای رسیدن به دلیل این گفته اُشو به سیر زندگی او بنگرید و به این فکر کنید که او چگونه زیست و در جوانی چه بود و در آخر عمر به کجا رسید و چه داشت؟
تذکر او خود را به نوعی پیام رسان و هدایت گر می دانست.
دلیل دوم را در پست بعد ذکر خواهم کرد ان شا الله
در جای دیگر می گوید گاندی در سفرهایش برای فقرا پول جمع می کرد و اشو بدون آن که دلیل و شاهدی بیاورد گاندی را متهم می کند که پول ها را برای خودش برمی داشته.(خاطرات اوشو:اینک برکه ای کهن صفحه ۳۰۴)
گویند کافر همه را به کیش خویش پندارد. حال زندگی و منش خود اشو را نظاره کنید!
او در مورد دارایی های خود در جوانی می گوید:
من روی یک بامبو می خوابیدم. تمامی رفاه من همین بود-آن بالاپوش، آن زیرانداز بامبو بود. من هیچ چیز نداشتم- هیچ دارایی دیگری جز این نداشتم.(اشو،آنگاه بنودم صفحه ۷۶)
حال اشو با همین وضعیتی که خودش توصیف می کند زمانی که به آمریکا می رود و به اصطلاح برای ترویج دین خود آنجا اقامت می گزیند. ماشین رولزرویس سوار می شود و تنها یک میلیون دلار در سال ۱۹۸۵ صرف گردآوری جواهرات شخصی خود می کند و از انتقاد کردن از گاندی و تاجر خواندن او هم پرهیز نمی کند.
حال خود به این پارادوکس در گفتار و عمل دقت کنید آیا چنین شخصی صلاحیت برای پیروی دارد؟!؟
برای اخراج اشو از آمریکا دلیل های متفاوتی ذکر کرده اند همانند:
۱-نقض قانون مهاجرت
۲-فسادهای اخلاقی و جنسی بی حد وحصر اشو و مریدانش
۳- مسموم شدن ۷۵۱ نفر در رستوران اشو که از این تعداد ۴۱ نفر به علت شدت مسمومیت بستری شدند و پلیس ایالتی که مدت ها به مزرعه اشو حساس شده بود مزرعه را پلمپ کرد و....
اما آنچه از همه بیشتر قابل توجه است این است که برخی گفته اند:
همهی اینها شگردهای تبلیغاتی غربیان بوده برای جلب توجه مردم، به ویژه مردم کشورهای شرقی، به
اُشو و تعالیم او. زیرا حقیقت آن است که تعالیم اُشو در بسیاری از موارد کاملا متاثر و منطبق بر فرهنگ و
تمدن غرب و لیبرالیسم در همه ی ابعاد آن است.
تنها تفاوت اُشو با فرهنگ غرب است که او همه بی بندو باری هایش را به اسم و انگیزه عرفان ترویج
می دهد!
و به ظاهر سفر او برای درمان بیماریش بود. اما بعد با توجه به اصرار مریدانش در آنجا اقامت گزید و مریدانش در مدت بسیار کمی در نقطه ای دور افتاده در ایالت اوریگان زمین هایی را خریداری کردند و شهری را بنا نهادند در آن مکان به نام راجنیش پورام((rajneeshpuram)) و طولی نکشید که این شهر به عنوان مرکز آیین اشو مشهور شد.
اما طولی نکشید که او را از آمریکا اخراج کردند.
حال باید دید علت اخراج او از آمریکا چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
باید دانست که اشو (osho) هرگز کتاب و ننوشته و با اینکه در یکی از دانشگاههای کم اعتبار هند فلسفه خوانده است اما مخالف منطق و عقل گرائی است.
آثار به جای مانده از اشو سخنرانی ای او می باشد که به صورت کتاب منتشر شده است و تعداد آنها به ششصد عنوان می رسد.
این آثار به زبانی ساده و سطحی میباشد و بیشتر از طنز و تمثیل استفاده شده است و در نقل حکایات هم دقت کافی نشده است و در بیشتر موارد سندی برای حکایت نقل شده بیان نمی شود.
در سخنان اشو تناقض گوئی فراوانی دیده می شود.
اشو از اعتماد به نفس بیش از حد بالائی برخوردار بود به گونه ای که دچار نوعی خودشیفتگی و غرور شده بود.
شب قدر است و قدر یک روحی است. زمان ندارد، که تقدیر حق در زمان و مکان نیست. شب قدر، مثل اسم اعظم، حد روحی ماست. مرحلهای از معرفت ماست. ودرک شب قدرهم، به همین معناست.
شب قدر برای این است که ما فرصتی برای جمع بندی از خود و کارهای خود داشته باشیم. محاسبه و حسابرسی داشته باشیم، که آیا از خاک و چوب کمتریم؟!
و«لَیتَنی کُنتُ تُراباً » را همین امروز بگوییم، نه روزی که دیگر حاصلی نداریم.
یک دانه گندم را وقتی به خاک میدهند، هفتاد برابر برمیگرداند.
پس حاصل من کو؟
شکوفههای من کو؟
آیاجز کینههای متراکم، جز نفرتها، جز حسادتها و جز توقعها چیزی در دل من سبز شده است؟
در جوار حرم امن الهی دعا گوی دوستانیم
بزرگترین سرمایه آدمی مهربانی است به یاد هم باشیم
از دعا برای قحطی زدگان سومالی فراموش نکنیددوستان
در کودکی او را((راجا)) هم صدا می کردند.
در چهل سالگی به پیشنهاد یکی از دوستانش به نام ماستو نام خود را به ((باگوان شری راجنیش)) تغییر داد. باگوان لقبی است که برای احترام و تکریم بزرگان به کار برد می شود که معادل آن در فرهنگ ما بیگ و سید است.
حدود هجده سال بعد درست یک سال قبل ازمرگش بار دیگر نام خود را تغییر داد و این بار اسم اُشو osho رابرای خود برگزید.
او از نام جدیدی که برایش انتخاب شده بود بسار خشنود بود و با ستایش مبالغه آمیزی می کوشید تا توجه و محبت دیگران را به خود جلب کند.
او در ستایش نام جدیدش چنین می گوید!
اُشو واژه ای بسیار زیباست باید آن را به واژگان هر زبانی افزود. در وهله ی اول همان صوتش زیبا است. اُشو این واژه، احترام، عشق، حق شناس و شکر را نشان می دهد. فقط یک واژه ی خشک همانند(عالیجناب) نیست، واژه ای بسیار دوست داشتنی و آشنا است و حال و هوای محبوب را دارد
اُشو در سال ۱۹۳۱ در روستایی کوچک دراستان ((ماهیا برادشِ)) از استانهای شمالی هندوستان به دنیا آمد و در ۱۹۹۰ فوت کرد.
پیروانش بر این باورهستند که او هرگز به دنیا نیامده و هیچ وقت هم نمرده است،بلکه تنها برای دوره ای از زندگی اش بر زمین گذری کرده است.
در پی بحران های مختلفهمچون بیکاری، اقتصاد، افزایش خشونت و تعمیق فاصله های اقتصادیو..............افسردگی روانی وحشتناکی بر جامعه قرن بیستم حاکم شد و این به صورت بحرانی بزرگ خود نمائی کرد.
جدایی آدمی از فطرت معنویو ((خودمتعالی فردی)) اش امری است که در عصر جدید و مدرن به صورتی مضاعف درآمده است و همین باعث((از خودبیگانگی)) تلخ و گزنده ای در قرن حاضر شده است.
در ادبیات قرن بیستم در آثارکنوت هامسون، کافکا و نمایشنامه های بکت و رئالیسم جادویی((۹صدسال تنهایی)) مارکز مرزهای یک بن بست تاریخی-فرهنگی در جامه ای داستانی و نمایش و یا رمان سورئالیستی ترسیم شده است.
تا آنکه در سال های دهه هشتاد میلادی و به همراه اوج گرفتن بحران از خودبیگانگی نوعی ژانر ادبی بوجود آمد که با کایه هایی از قصه های تمثیلی و لحن حکایت گونه، که به لحاظ محتوی می کوشد تا با درگیر کردن مخاطب در سلوکی شبه عرفانی و معنوی اما کاملا شخصی و تهی از هدایت دینی مشخص و پایبند به باطن یا ظاهر شریعت به گونه ای ما بین آدمی و هسته معنوی گمشده درون او ارتباط و پیوند برقرار کند، تا بنحوی بر بحران از خود بیگانگی کنونی غالب شود.
در این آثار، نحوی تلاش برای بازیافتن معنای قدسی گمشده و از دسته رفته، به طریق شبه عرفانی و کاملا فردی و شخصی دنبال می شود. و همین صبغه شخصی بودن آن را از هویت متعین شریعت آسمانی و خالی بودن از روح مبارزه و ستیهندگی علیه نظام جهانی سلطه که ذاتی هر عرفان اصیل و دینداری حقیقی است، موجب گردیده که کارگزاران تبلیغاتی مدافع وضع کنونی عالم، از این نوع پرداخت به مقوله عرفان و معنویت استقبال کنند.
شاید بتوان راز حمایت های محافل سرمایه داری بین الملی نظیر((اجلاس سالیانه جهانی سازی داوس)) از پائلو کوئیلو و یا سخنان ستایشگرانه شیمون پرز نخست وزیر اسبق رژیم صهیونیستی درباره کوئیلو، و یا مخالفت شدید کوئیلو با بنیادگرایی دینی و دعوت به پلورالیسم را، در همین کارایی ژانر ادبی ((معنویت گرایی تهی از شریعت و دیانت)) برای لیبرالیسم جهانی جستجو کرد.
هدف از این وبلاگ نقد عرفان ها بود از شرق تا غرب ولی به توصیه و درخواست دوستان در بین نقدها کمی هم به معرفی عرفان اسلامی پرداختیم و در این بین گوشه ای از مصاحبه ای که با خانم دکتر طباطبائی برای مجله مسطر را داشتیم قرار دادم و قصدم این بود که ادامه اش را نیز بگذارم ولی توفیقی نصیب شد در ایام اعتکاف در خدمت دوستانی از کشورها و قاره های مختلف بودم. با خود اندیشیدیم که ما به دنبال عرفان و وصل به منبعی با کجا ها که نمی رویم ولی غافل از آن که آب در کوزه و ما تشنه لبان گرد جهان می گردیم دوستان کمی بیندیشیم به داشته هایمان، قرآن، صحیفه سجادیه، نهج البلاغه، نماز....آن وقت نماز را کنار گذاشته و در مخروبه های شرق و غرب به دنبال امثال اشو و دالی لاما و سای بابا و.........می رویم. بیایم کمی خالصانه به داشته های خود برگردیم و نمازی با تمام آداب همانگونه که در مدتیشین باید با توجه و آرامش باشد بخوانیم تا بدانیم چه گوهری داریم که از همه عالم به دنبالش می آیند آن وقت خود پیاله گدائی به دست گرفته و به مخروبه های زباله دان دیگران سرک می کشیم به امید ارامشی.
بازگشت به سنت و داشته هایمان و بازنگریش کار من و شما هست دوست عزیز، توصیه می کنم در جستجوی امر قدسی دکتر سید حسین نصر و هنر اسلامیش را بخونید.

مکان این اعتکاف صحن دارلتلاوه حرم حضرت معصومه سلام الله علیه بود.
و اینان همه مشتاقان فراگیری دین و سنت هستند که از ملیت های مختلف افریقا و تاجیکستان اندونزی و تایلند و هند به این سرزمین بار هجرت فکنده اند.

این عکس ها را خودم برای تان گرفته ام شرمنده غیر حرفه ای است.
ولی تامل که چگونه است
آیا مرغ همسایه غاز است؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گوشه ای از مصاحبه نویسندگان اگنوستیک باخانم دکتر طباطبائی(عروس حضرت امام راحل) برای نشریه مسطر
هر حقیقت، ظاهر و باطنی دارد و راه رسیدن به این حقیقت را باید پیدا کرد. ائمه در احادیثی که درباره ی اخلاق مطرح کرده اند، به این نکته توجه داشتند، که باید باطن این حقیقت را به دست آورید. یعنی جنبه ی حقیقی احادیث را به دست بیاورید؛ یعنی آن چیزی که برای تزکیه ی نفس است تا برای اینکه انسان بتواند با آن تزکیه پیدا کند واز ظلمت رها شود و حقایق را درک کند. عقلی که مصفا باشد، بهتر می تواند درک کند. وقتی معرفت داشته باشی، بیشتر در حوزه ی عمل وارد میشوی. به خصوص در حوزه ی اخلاق امام روی این مطلب خیلی تاکید میکنند که در مباحث اخلاقی توجه داشته باشید خود اینهاحجاب نشوند. این ها باید جنبهی طریقیت داشته باشند و برای شما مقدمه هستند تا شما را از این مرحله عبور دهند و به آن حقیقت برسانند. بعد صراحتا تصریح میکنند که من این قول بعضی از بزرگان را که می گویند بعضی از علوم، فینفسه مطلوبند و بعضی، مقدمه ی علم دیگری هستند، قبول ندارم در مقابل همه ی علوم برای همان منظور خاصی است که به حقیقتی برسید. همه ی علوم، مقدمه اند حتی مثلا علم توحید. می گویند علم توحید، فینفسه علم نیست، بلکه مقدمه است برای حصول و رسیدن به قلب عالم که توحید باشد.خواجه عبدالله انصاری صد منزل را بیان می کند که آغازش یقضه است و انتهایش، توحید. در آنجا باید صد منزل را طی کرد. اگر کسی آمد و این صد منزل را قشنگ خواند، یک راه خوب را هم پیدا می کند و باید طبق نقشه از یقضه شروع کند تا به توحید برسد، اما در واقع، حقیقتا به توحید نمی رسد ودر واقع، با خواندنش، علمش را یاد گرفته است. نقشه ی راه را می تواند بخواند، ولی راهی نرفته و به جایی نرسیده است.همه ی علوم حتی علم توحید هم مقدمه است
برای آنکه آن توحید را در حاصل کند. باید قلب از حقیقت توحید، مطلع باشد. توحید مراتبی دارد که با ریاضت و سیر و سلوک می توان به آن مراتب رسید. نتیجه ای که از صحبتم می خواهم بگیرم، این است که از نگاه امام، اگر علم اخلاق نوشته می شود، باید مقدمه ی حصول تخلق به اخلاق الهی باشد؛ یعنی علم اخلاق باید به گونه ای برنامه ریزی شود که انسان را متخلق کند، نه تنهاعالم به علم اخلاق کند. اگر به تمام بحث مقدمه ی امام در کتاب شرح جنود عقل و جهل یا چهل حدیث نگاه کنید، همین حرف را میبینید.
ادامه دارد
ادامه پست قبل
اگر کیمیاگر را خوانده باشید می دانید که پائلودر این داستان از رویاهای شخصی٬ عشق٬ نشانه ها٬ روح جهان و.....صحبت می کند.
اما در این داستان شما هرگز نمی توانید از روح جهان مادی فراتر رفت و به قله های هستی دست یافت و با خدای کارتر از آن که فقط به درد طبیعه بخورد دسترسی پیدا کرد.
ونهایت این که در این داستان همه ی دلها به سوی قبله ی به نام ((خویشتن)) است.
و اما در قصه ی مولوی٬ رمز و رازی که در آن نهفته است در لایه لایه و خشت خشت قصه ی فقیر و گنج تنها الله نبض تپنده ی خویشتن فقیر است و قبله ی او
نه آن که خدایی که تنها در روح جهان محصور می شود و نیازی به عشق به او و جستجویش نیست بلکه:
دمده ی این نای از دم های اوست های هوی روح از هیهای اوست
مثنوی دفتر ششم بیت ۲۰۰۵
۱-قصه ی که با عنوان (قصه ی فقیر روزی طلب) با این بیت آغاز می شود:
آن یکی بیچاره ی مفلس ز درد که پی چیزی هزاران زهر خورد
مثنوی دفتر ششم بیت ۱۸۳۴
۲-حکایتی که با این عنوان آغاز می شود
بود یک میراثی مال و عقار جمله را خورد و بماند عور و زار
مثنوی دفتر ششم بیت ۴۲۰۶
از دید من علت این که کوئیلو از مولوی و منبع الهامش یادی نمی کند این است که نمی خواهد مخاطبش با عرفان و حقیقت نابی که در مثنوی است آشنا شود تا بتواند با تحریف در آن داستان آنچه را که خود می خواهد به خواننده القا کند.
در داستان کوئیلو می توان به خویشتن، رویاهای شخصی، عشق، امید و حتی روح جهان دست یافت، اما به هیچ عنوان نمی توان به حقیقتی فراتر از روح جهان و خدای کاراتر از آنی که به درد کارکردهای طبیعت و زندگی بخورد دست رسی پیدا کرد.در این کاخ زیبای که کوئیلو می سازد دلها همه به سوی قبله ی خویشتن است .
حال آن که در داستان مولوی در کلمه کلمه داستان فقیر و گنج تنها خداوند تبض تپنده ی خویشتن فقیر است. نه ان خدای که تنها در روح جهان خلاصه می شود بلکه خدای که بی نهایت است
دمدمه ی این نای از دم های اوست های هوی روح از هیاهوی اوست
مثنوی دفتر ششم بیت ۲۰۰۵
ادامه دارد
یکی از چیزهایی که از هر نویسنده صاحب نام و مدعی تاثیر گذاری انتظار می رود صداقت و امانت داری است
پائلو در آثارش از منابع و اشخاص متعددی الهام گرفته است از عرفانهای شرقی همانند عرفان هندی و چینی گرفته تا از کسانی همانند میلر و برخس و در اکثر موارد هم منابع الهامش را بیان داشته است.
اما جای بسی شگفتی است که او در رابطه با کیمیاگرش که از مثنوی الهام گرفته است سکوت می کند و حتی زمانی که به ایران سفر می کند وخبرنگار ایرانی از او سوال می کند که از کدام نویسنده ایرانی تاثیر و الهام گرفته است در جواب فقط می گوید از رباعیات عمر خیام٫ مادرم آن را به من هدیه داد.
حال سوال این است که چرا او درباره تاثیرش از مولوی سکوت کرده و در مقابل وقتی خبرنگار از او سوال می کند فقط از عمر خیام یاد می کند و با کمال افتخار از یونگ و فرقه رام یاد می کند؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟
او برای رسیدن به این گنج باید از گوسفندانش که علاقه زیادی هم به آنها داردبگذرد و همچنین از کشورش گذشته و به کشورهای دیگر سفر کند و از همه علاقه مندیهایش بگذرد و تحت راهنمایی آن پیرمرد که دو گوی به او داده است از صحرا بگذرد و مراقبه و سکوت داشته باشد و فقط اطاعت کند تا به کیمیاگری واقعی تبدیل شود.
او در این مسیر با دختری به نام فاطمه آشنا می شود و دلبسته او می شود و تحت راهنمایی پیرمردی دیگر که ظاهرا مسلمان هم هست قرار می گیرید و به جنگ با راهزنان عشق بر میخیزد تا با روح صحرا یکی (همه چیز تنها یک چیز است) و همراه شود. تا بتواند معجزه داشته باشد و با باد و صحرا و خورشید سخن بگوید و آنها را تحت سیطره و فرمان خود در آورد و در این راه مورد هجوم چندین روح یا فرد واقع می شود و توسط یکی از آنها مورد عتاب و سرزنش واقع می شود که (( من چون تو احمق نبودم که پی خوابم سرزمینم را ترک و برای همین اکنون اینجا هستم)) و سانتیاگو از این حرف به این نتیجه می رسد که گنج او در سرزمین خودش و در همان کلیسای متروکه ای است که بارها با گوسفندانش در آنجا خوابیده و خواب را هم آنجا دیده است
پائلو در صفحه 28 خاطرات یک مغ درباره معجزه چنین می گوید
در این راستا خانه های را دیدم که ملکه ای شب قبل از فوت ش در آنجا خوابیده بود و یا نمازخانه ای بر روی یک تخته سنگ کنده کاری شده که صومعه فرد مقدسی بوده و طبق اظهارات ساکنین عجیب و غریب آن منطقه، صاحبش قادر به انجام معجزاتی بوده است.
از من پرسید:
معجزات بسیار مهم هستند، تو این طور فکر نمی کنی؟
به او پاسخ مثبت دادم اما اضافه کردم که هرگز یک معجزه بزرگ ندیده ام. آموزش ها و تعالیم در سنّت بیشتر در زمینه های روشنفکرانه بوده ومعتقدم، هنگامی که شمشیرم را مجدداَ به دست آورم، قادر خواهم بود کارهای مهمی را که استادم انجام می داد، انجام دهم.
اما اینها معجزه نیستند، چون قوانین طبیعت را تغییر نمی دهند. کاری که استاد من انجام می دهد، استفاده از این نیروها برای.....
او در این جملاتش که در بین داستانش نقل می کند می خواهد به مخاطب
چنین الغا کند که معجزه در دید مسلمانان کاری است که خلاف قوانین
طبیعت است
.در حالی که در فلسفه و کلام اسلامی (عقاید اسلامی) معجزه کاری خلاف
قوانین طبیعت نیست بلکه در تعریف معجزه چنین آورده اند
معجزه در لغت به معنای ناتوان یافتن و ناتوان ساختن، و امور خارق العاده
به پدیده هایی گفته میشود که نمی توان علل آنها را از راه آزمایش ها و
بررسی های حسی شناسایی کرد، بلکه شواهدی وجود دارد که نوع
دیگری از عوامل در پیدایش آنها موثر است.
از این تعریف میتوان چنین برداشت کرد که معجزه بر طبق قانون طبیعت
است ولی آن قوانین و علل از چشم ما پوشیده است
مرحوم خواجه طوسی در کشف المراد معجزه را چنین تعریف می کند
(هو ثبوتُ ما لیس بمعتادٍ أو نفیُ ما هو معتادٌ مع خرق العادة ومطابقةِ ا
لدعوی) ثبوت امری غیر عادّی یا نفی امری عادّی همراه با خرق عادت و
مطابقت با ادّعا(ادعای نبوت)